دو عقد و یک عاقد(2)
شواهد و قرائن نشان می داد که آقا قصد فرار از عقد دائم را ندارد، چون مرخصی گرفته و به آزمایشگاه رفته بود.
راس ساعت شش باهم وارد دفتر شدند.اختلاف زیاد قدشان توجهم را جلب کرد.خانم استرسی شدید داشت و آقا جدی به نظر می رسید. مدارک را تحویل دادند تا کنترل شود.آقا 8 سال از خانم کوچکتر بود. همکارمان را به داخل اتاق فرستادم تا با آنها تنها باشم. مشغول نوشتن مقدمات شدم، اما گوشم را به بگو مگوهایی که می خواستند من نشنوم سپرده بودم.سعی می کردم از در و دیوار سوال بپرسم و خاطرات مسخره و نمکین تعریف کنم تا شخصیت آقا دستم بیاید.به نظر می رسید آقا زیاد تمایل ندارد از اختلافشان با خبر شوم.
خواستم پشت میز بنشینند تا دفتر را امضا کنند که آقا به قباله ی ازدواج اشاره کرد و گفت:توی این دفتر امضا می کنند که من حق ازدواج مجدد را دارم دیگه؟!
خودم را به آن راه زدم و بعد از رد و بدل چند جمله، از او توضیح خواستم که:حالا مگر می خواهید دوباره ازدواج کنید در این سن و سال؟(ونگاهی سوال انگیز به خانم انداختم)
خانم با حالتی عصبی گفت: اگر می توانند عدالت را در محبت و نفقه و ... رعایت کنند خوب از دواج کنند.
بگو مگویشان اینبار عیان شد و آقا رو کرد به من و گفت: حالا دارد جلوی شما مظلوم نمایی می کند.نمی دانید چه بر سر زندگی من آورده و من هم هیچ علاقه ای به ایشان ندارم و فقط به خاطر بچه ها دارم دوباره با او ازدواج می کنم!
خواستم آقا همراه من به اتاق بیاید تا خصوصی صحبت کنیم.
تا وارد شدیم گفت:این زن بیوه بود که من با 8 سال اختلاف سنش با او ازدواج کردم.البته ترحم بود اما او نباید این کار را می کرد.اینقدر در خانه عصبی بوده که بچه هایم افسردگی گرفته اند.از حج برگشتم و بدون خوشامد به من گفت:((دلم برایت تنگ نشده بود)) و مرا برد دادگاه تا طلاق بگیریم.اما به خاطر اینکه زیر یک سقف بماند و بچه هایش را نگه دارد فردا صیغه اش کردم.من دیگر شکسته ام و می خواهم بچه هایم که ازدواج کردند مجدد ازدواج کنم.او به من خیانت کرد و مرا فریب داد.
تلاش کردم قانعش کنم تحقیر یکدیگر در این شرایط نفعی برای هیچ کس ندارد.توسل کرده بودم که خدا نظری کند برای اصلاح این زندگی؛ و وقتی پسرشان آمد برای شهادت عقد، بی آلایش و سادگی اش بیشتر آزارم داد.
خانم که انگار شنیده بود گفتگوی ما را، جلو آمد و گفت:حاج آقا من یک سال است خیلی بهتر شده ام. آقا حرفش را تایید کرد.
به زور اصرار کردم بنشینند پشت سفره ی عقد و تقریبا همان رسوم ازدواج زوجهای جوان را برایشان اجرا کردم و کمی هم احادیث نزول ملائکه برای عقد ازدواج را برایشان خواندم.
تا دم راه پله بدرقه شان کردم که دیدم آقا برای پایین بردن مادر بچه هایش از پله ها دست او را گرفت...
زیرنویس:تحلیل و اظهار نظر بماند برای شما...